تبليغاتX
***♣♦♠♥خنده بازار♠♣♦♥***
   
***♣♦♠♥خنده بازار♠♣♦♥***
جوک های با حال
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

آذر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

دی 1386

آبان 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

____________________
مطالب اخير

جوابیه دندان شکن

تاریخچه قزوین به روایت تصویر

جوابیه

علایق قزوینی ها

تاریخچه قزوین

عکس ننه هری

لغت نامه جدید

جواب نظرات جدید

اعتراضات رسمی یک بچه 14ماهه در دادگاه خانواده

نامه مادر غضنفر به پسرش

____________________
پیوند ها

بوسه

شقایق

جدید ترین SMS های روز

حامد ((همه چیز توش پیدا میشه))

درنا

داداش مسعود ( با حاله )

قورمه سبزی

چوری چغل

آموزش مسایل جنسی

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

کتاب های درسی دبستان

کتاب های درسی در سال ۱۴۸۷

  

گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.

همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،

چون او موهای خود را گلت می کند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬

کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬

چون کبری با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.

پترس دید که سدسوراخ شده اما انگشت او درد می کرد

چون زیاد چت کرده بود

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.

پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.

برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬

ریز علی چراغ قوه هم داشت٬

اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬

خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬

الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬

او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬

او اصلا حوصله مهمان را ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬

او آخرین بار که گوشت خرید٬

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد.

 

به به خودم که حال کردم٬ زیاد مهم نیست که شما خوشتون اومد یا نه

شوخی کردم بابا به دل نگیرین حامله می شین

دزدی هم ممنوع٬ ولی اگه دزدیدین٬ منبع رو هم درج وَ کنین

نظر هم فراموش نشه!!!

خدا نگهدار

 

 
Blog Skin